| بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم | ||
| تو از عالم همین لفظی شنیدی | بیا برگو که از عالم چه دیدی؟ | |
| چه دانستی ز صورت یا ز معنی؟ | چه باشد آخرت، چوُن است دُنیی؟ | |
| بگو سیمرغ و کوهِ قاف چبود؟ | بهشت و دوزخ و اعراف چبود؟ | |
| کدام است آن جهان کان نیست پیدا؟ | که یک روزش بود یک سال اینجا | |
| همین نبود جهان آخر که دیدی | نه «ما لَا تُبْصِرُون» آخر شنیدی | |
| بیا بنما که جابُلقا کدام است | جهانِ شهرِ جابُلسا کدام است | |
| مشارق با مغارب را بیندیش | چو این عالم ندارد از یکی بیش | |
| بیانِ «مِثْلَهُنَّ» از ابن عباس | شنو پس خویشتن را نیک بشناس | |
| تو در خوابی و این دیدن خیال است | هر آنچه دیدهای از وی مثال است | |
| به صبحِ حشر چون گردی تو بیدار | بدانی کآن همه وهم بود و پندار | |
| چو برخیزد خیالِ چشمِ اَحوَل | زمین و آسمان گردد مُبَدّل | |
| چو خورشیدِ نهان بنمایدت چهر | نماند نورِ ناهید و مه و مهر | |
| فتد یک تاب از او بر سنگِ خاره | شود چون پشمِ رنگین پاره پاره | |
| بِکُن اکنون که کردن میتوانی | چو نتوانی چه سود آن را که دانی | |
| چه میگویم حدیثِ عالمِ دل | تو را ای سرنشیبِ پای در گِل | |
| جهان آنِ تو و تو مانده عاجز | ز تو محرومتر کس دیده هرگز؟ | |
| چو محبوسان به یک منزل نشسته | به دست عجز پای خویش بسته | |
| نشستی چون زنان در کوی اِدبار | نمیداری ز جهلِ خویشتن عار | |
| دلیرانِ جهان آغشته در خون | تو سرپوشیده ننهی پای بیرون | |
| چه کردی فهم ازین دینُالعجایز | که بر خود جهل میداری تو جایز | |
| زنان چون ناقصاتِ عقل و دینند | چرا مردان ره ایشان گزینند | |
| اگر مردی برون آی و سفر کن | هر آنچْ آید به پیشت زان گذر کن | |
| میاسا روز و شب اندر مراحل | مشو موقوفِ همراه و رَواحل | |
| خلیلآسا برو حق را طلب کن | شبی را روز و روزی را به شب کن | |
| ستاره با مه و خورشیدِ اکبر | بود حس و خیال و عقلِ اَنور | |
| بگردان زین همه ای راهرو روی | همیشه «لا أُحِبُّ الْآفِلين» گوی | |
| و یا چون موسیِ عمران در این راه | برو تا بشنوی «إِنَّي أَنَا اللَّه» | |
| تو را تا کوهِ هستی پیش باقی است | صدایِ لفظِ «اَرَنی» «لَن تَرانی» است | |
| حقیقت کهربا ذاتِ تو کاه است | اگر کوهِ تویی نَبوَد چه راه است | |
| تَجّلی گر رسد بر کوهِ هستی | شود چون خاکِ ره، هستی ز پستی | |
| گدایی گردد از یک جذبه شاهی | به یک لحظه دهد کوهی به کاهی | |
| برو اندر پی خواجه به اَسریٰ | تماشا کن همه آیاتِ کبریٰ | |
| برون آی از سرایِ «اُمِّ هانی» | بگو مطلق حدیثِ «مَنْ رَآنی» | |
| گذاری کن ز کاف و نونِ کونین | نشین بر قافِ قُربِ «قابَ قَوسَیْن» | |
| دهد حق مر تو را هرچْ آن بخواهی | نمایندت همه «اشیاء کَما هِی» |
|
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۹ - قاعده در شناخت عوالم پنهان و شرایط عروج بدان عوالم ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با تصحیح و مقدمه و حواشی و تعلیقات دکتر جواد نوربخش |
|
|---|