| بخش ۶ - سؤال در موضوع فکرت | ||
| کدامین فکرْ ما را شرط راه است؟ | چرا گه طاعت است و گه گناه است | |
| بخش ۷ - جواب | ||
| در آلا فکر کردن شرطِ راه است | ولی در ذاتِ حق محضِ گناه است | |
| بود در ذاتِ حق اندیشه باطل | محالِ محض دان تحصیلِ حاصل | |
| چو آیات است روشن گشته از ذات | نگردد ذاتِ او روشن ز آیات | |
| همه عالم به نورِ اوست پیدا | کجا او گردد از عالم هویدا؟ | |
| نگنجد نورِ ذات اندر مظاهر | که سُبحاتِ جلالش هست قاهر | |
| رها کن عقل را، با حق همی باش | که تابِ خور ندارد چشمِ خفّاش | |
| در آن موضع که نورِ حق دلیل است | چه جای گفتگوی جبرئیل است | |
| فرشته گرچه دارد قرب درگاه | نگنجد در مقام «لی معالله» | |
| چو نور او مَلَک را پر بسوزد | خرد را جمله پا و سر بسوزد | |
| بود نورِ خرد در ذاتِ انور | بسانِ چشمِ سر در چشمهٔ خور | |
| چو مُبْصَر در نظر نزدیک گردد | بصر ز ادراکِ او تاریک گردد | |
| سیاهی گر بدانی نورِ ذات است | به تاریکی درون، آبِ حیات است | |
| سیه جز قابضِ نورِ بصر نیست | نظر بگذار کاین جای نظر نیست | |
| چه نسبت خاک را با عالمِ پاک | که ادراک است عجز از درکِ ادراک | |
| سیه روئی ز ممکن در دو عالم | جدا هرگز نشد والله اعلم | |
| سوادالوجه فیالدّارین درویش | سوادِ اعظم آمد بی کم و بیش | |
| چه میگویم که هست این نکته باریک | شبِ روشن میانِ روزِ تاریک | |
| درین مشهد که انوارِ تجلّی است | سخن دارم ولی ناگفتن اولی است | |
| بخش ۸ - تمثیل در بیان ظهور خورشید حقیقت در آیینه کائنات | ||
| اگر خواهی که بینی چشمهٔ خوُر | تو را حاجت فتد با جرمِ دیگر | |
| چو چشمِ سر ندارد طاقتِ تاب | توانْ خورشیدِ تابان دید در آب | |
| از او چون روشنی کمتر نماید | در ادراکِ تو حالی میفزاید | |
| عدم آیینهٔ هستی است مطلق | کز او پیداست عکسِ تابشِ حق | |
| عدم چون گشت هستی را مقابل | در او عکسی شد اندر حال حاصل | |
| شد آن وحدت از این کثرت پدیدار | یکی را چون شمردی گشت بسیار | |
| عدد گرچه یکی دارد بَدایت | ولیکن نبودش هرگز نهایت | |
| عدم در ذاتِ خود چون بود صافی | از او با ظاهر آمد گنجِ مخفی | |
| حدیث «کُنتُ کَنزا» را فرو خوان | که تا پیدا ببینی سرِّ پنهان | |
| عدم آیینه، عالم عکس و انسان | چو چشمِ عکس در وی شخصِ پنهان | |
| تو چشمِ عکسی و او نورِ دیده است | به دیده، دیدهای را دیده دیدهاست | |
| جهان انسان شد و انسان جهانی | از این پاکیزهتر نبود بیانی | |
| چو نیکو بنگری در اصلِ این کار | هم او بیننده، هم دیده است و دیدار | |
| حدیثِ قدسی این معنی بیان کرد | و بی یَسمَع و بی یَبصَر عیان کرد | |
| جهان را سر به سر آیینهای دان | به هر یک ذره در صد مِهرِ تابان | |
| اگر یک قطره را دل بر شکافی | برون آید از آن صد بحرِ صافی | |
| به هر جزوی ز خاک ار بنگری راست | هزاران آدم اندر وی هویداست | |
| به اعضا پشهای همچُند فیل است | در اسما قطرهای مانندِ نیل است | |
| دل هر حبّهای صد خرمن آمد | جهانی در دلِ یک ارزن آمد | |
| به پرِّ پشهای در جای جانی | درونِ نقطهٔ چشم آسمانی | |
| بدان خُردی که آمد حبهٔ دل | خداوندِ دو عالم راست منزل | |
| در او در جمع گشته هر دو عالم | گهی ابلیس گردد گاه آدم | |
| ببین عالم بهم درهم سرشته | مَلِک در دیو و شیطان در فرشته | |
| همه با هم به هم چون دانه و بَر | ز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر | |
| به هم جمع آمده در نقطهٔ حال | همه دورِ زمان روز و مه و سال | |
| ازل عینِ ابد افتاد با هم | نزولِ عیسیِ و ایجادِ آدم | |
| ز هر یک نقطه زین دوُرِ مسلسل | هزاران شکل میگردد مُشَکَّل | |
| ز هر یک نقطه دوُری گشته دایر | هم او مرکز هم او در دوُرِ سایر | |
| اگر یک ذره را برگیری از جای | خلل یابد همه عالم سراپای | |
| همه سرگشته و یک جزو از ایشان | برون ننهاده پای از حدِّ امکان | |
| تعَیُّن هر یکی را کرده محبوس | به جزویّت ز کلّی گشته مأیوس | |
| تو گویی دائما در سیر و حبسند | که پیوسته میانِ خَلع و لَبسَند | |
| همه در جنبش و دائم در آرام | نه آغازِ یکی پیدا نه انجام | |
| همه از ذاتِ خود پیوسته آگاه | وز آنجا راه برده تا به درگاه | |
| به زیرِ پردهٔ هر ذره پنهان | جمالِ جانفزایِ روی جانان |
|
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶ - سؤال در موضوع فکرت ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با تصحیح و مقدمه و حواشی و تعلیقات دکتر جواد نوربخش |
|
|---|