| بخش ۴۶ - قاعده در بیان معنی حشر | ||
| ز تو هر فعل که اوّل گشت صادر | بدان گردی به باری چند قادر | |
| به هر باری اگر نفع است اگر ضرّ | شود در نفس تو چیزی مدخّر | |
| به عادت حالها با خوی گردد | به مدّت میوهها خوش بوی گردد | |
| از آن آموخت انسان پیشهها را | وز آن ترکیب کرد اندیشهها را | |
| همه افعال و اقوالِ مدخّر | هویدا گردد اندر روزِ محشر | |
| چو عریان گردی از پیراهنِ تن | شود عیب و هنر یکباره روشن | |
| تنت باشد ولیکن بیکدورت | که بنماید از او چون آب، صورت | |
| همه پیدا شود آنجا ضمائر | فرو خوان آیت «تُبۡلَى ٱلسَّرَآئِرُ» | |
| دگر باره به وفقِ عالمِ خاص | شود اخلاقِ تو اجسامِ اشخاص | |
| چنان کز قوّت عنصر در اینجا | موالیدِ سه گانه گشت پیدا | |
| همه اخلاقِ تو در عالمِ جان | گهی انوار گردد گاه نیران | |
| تعیُّن مرتفع گردد ز هستی | نماند در نظر بالا و پستی | |
| نماند مرگِ تن در دارِ حیوان | به یک رنگی برآید قالب و جان | |
| بود پا و سر و چشمِ تو چون دل | شود صافی ز ظلمت، صورتِ گِل | |
| کند انوار حقّ بر تو تجلّی | ببینی بیجهت حقّ را تعالی | |
| دو عالم را همه بر هم زنی تو | ندانم تا چه مستیها کنی تو | |
| «وَسَقَىٰهُمۡ رَبُّهُمۡ» چبوَد بیندیش | «طَهُوراً» چیست صافی گشتن از خویش | |
| زهی شربت، زهی لذّت، زهی ذوق | زهی حیرت، زهی دولت، زهی شوق | |
| خوشا آن دم که ما بیخویش باشیم | غنیِّ مطلق و درویش باشیم | |
| نه دین، نه عقل، نه تقوی، نه ادراک | فتاده مست و حیران بر سرِ خاک | |
| بهشت و حور و خُلد آنجا چه سنجد | که بیگانه در آن خلوت نگنجد | |
| چو رویت دیدم و خوردم از آن می | ندانم تا چه خواهد شد پس از وی | |
| پی هر مستیی باشد، خماری | از این اندیشه دل خون گشت، باری | |
| بخش ۴۷ - سوال از کیفیت جدایی میان قدیم و مُحْدَث | ||
| قدیم و مُحْدَث از هم چون جدا شد | که این عالم شد، آن دیگر خدا شد | |
| بخش ۴۸ - جواب | ||
| قدیم و مُحْدَث از هم خود جدا نیست | که از هستی است، باقی دائما نیست | |
| همه آن است و این مانند عنقاست | جز از حق جمله اسم بیمسمّاست | |
| عدم موجود گردد، این محال است | وجود از روی هستیِ لایزال است | |
| نه آن این گردد و نه این شود آن | همه اَشکال گردد بر تو آسان | |
| جهان خود جمله امر اعتباری است | چو آن یک نقطه که اندر دَوْر ساری است | |
| برو یک نقطهٔ آتش بگردان | که بینی دایره از سرعت آن | |
| یکی گر در شمار آید به ناچار | نگردد واحد از اعدادِ بسیار | |
| حدیث «ما سوی الله» را رها کن | به عقلِ خویش این را زان جدا کن | |
| چه شک داری در آن کین چون خیال است | که با وحدت دویی عین محال است | |
| عدم مانند هستی بود یکتا | همه کثرت ز نسبت گشت پیدا | |
| ظهورِ اختلاف و کثرتِ شان | شده پیدا ز بوقلمونِ امکان | |
| وجودِ هر یکی چون بود واحد | به وحدانیّت حقّ گشت شاهد | |
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
|
منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۴۶ - قاعده در بیان معنی حشر ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب شرح گلشن راز، اثر: الهی اردبیلی - مقدمه و تصحیح و تعلیقات: محمدرضا برزگر خالقی، عفت کرباسی ۴- کتاب شرح گلشن راز(مفاتیح الاعجاز) اثر: محمد لاهیجی گیلانی، پیش گفتار و ویرایش: دکتر علیقلی محمودی بختیاری |
تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی |
|---|