| بخش ۴۳ - سوال در شناخت جزو حقیقی و کل مجازی و کیفیت بزرگتر بودن این جزو از کل خود | ||
| چه جزو است آنکه او از کلّ فزون است؟ | طریق جستن آن جزو چون است؟ | |
| بخش ۴۴ - جواب | ||
| وجود، آن جزو دان کز کلّ فزون است | که موجود است کلّ، وین باژگون است | |
| بود موجود را کثرت برونی | که از وحدت ندارد جز درونی | |
| وجود کلّ ز کثرت گشت ظاهر | که او در وحدت، جزو است ساتر | |
| ندارد کلّ وجودی در حقیقت | که او چون عارضی شد بر حقیقت | |
| چو کلّ از روی ظاهر هست بسیار | بود از جزو خود کمتر به مقدار | |
| نه آخر واجب آمد جزو هستی | که هستی کرد او را زیردستی | |
| وجود کلّ کثیرِ واحد آید | کثیر از روی کثرت مینماید | |
| عرَض شد هستیی کان اجتماعی است | عرض سوی عدم بالذّات ساعی است | |
| به هر جزوی ز کلّ کان نیست گردد | کلّ اندر دَم ز امکان نیست گردد | |
| جهان کلّ است و در هر طرفةالعین | عدم گردد و لا یبقیٰ زمانین | |
| دگر باره شود پیدا جهانی | به هر لحظه زمین و آسمانی | |
| به هر لحظه جهان این کهنهپیر است | به هر دم اندر او حشر و نشیر است | |
| در آن چیزی دو ساعت مینپاید | در آن ساعت که میمیرد بزاید | |
| ولیکن طامةالکبری نه این است | که این یومِ عمل وان یومِ دین است | |
| از آن تا این بسی فرق است زنهار | به نادانی مکن خود را گرفتار | |
| نظر بگشای در تفصیل و اجمال | نگر در ساعت و روز و مه و سال | |
| بخش ۴۵ - تمثیل در بیان اقسام مرگ و ظهور اطوار قیامت در لحظهٔ مرگ | ||
| اگر خواهی که این معنی بدانی | تو را هم هست مرگ و زندگانی | |
| ز هرچ آن در جهان از زیر و بالاست | مثالش در تن و جان تو پیداست | |
| جهان چون توست یک شخصِ معیّن | تو او را گشته چون جان، او تو را تن | |
| سه گونه نوع انسان را مَمات است | یکی هر لحظه وان بر حسب ذات است | |
| دو دیگر زان مماتِ اختیاری است | سیم مردن مر او را اضطراری است | |
| چو مرگ و زندگی باشد مقابل | سه نوع آمد حیاتش در سه منزل | |
| جهان را نیست مرگ اختیاری | که آن را از همه عالم تو داری | |
| ولی هر لحظه میگردد مبدّل | در آخر هم شود مانند اوّل | |
| هر آنچ آن گردد اندر حشر پیدا | ز تو در نزع میگردد هویدا | |
| تن تو چون زمین، سر آسمان است | حواست انجم و خورشید جان است | |
| چو کوه است استخوانهایی که سخت است | نباتت موی و اطرافت درخت است | |
| تنت در وقت مردن از ندامت | بلرزد چون زمین روز قیامت | |
| دماغ آشفته و جان تیره گردد | حواست هم چو انجم خیره گردد | |
| مَسامت گردد از خوی هم چو دریا | تو در وی غرقه گشته بی سر و پا | |
| شود از جانکَنش ای مرد مسکین | ز سستی استخوانها پشم رنگین | |
| به هم پیچیده گردد ساق با ساق | همه جفتی شود از جفتِ خود طاق | |
| چو روح از تن به کلیّت جدا شد | زمینت «قَاعًا صَفْصَفًا لَا تَرَى» شد | |
| بدین منوال باشد حال عالم | که تو در خویش میبینی در آن دم | |
| بقا حقّ راست، باقی جمله فانی است | بیانش جمله در «سَبْع الْمَثانِی» است | |
| به «کلُّ مَنْ عَلیها فَان» بیان کرد | «لَفِي خَلۡقࣲ جَدِيدِۭ» هم عیان کرد | |
| بود ایجاد و اَعدام دو عالم | چو خلق و بعثِ نفسِ ابن آدم | |
| همیشه خلق در خلقِ جدید است | و گرچه مدتِ عمرش مدید است | |
| همیشه فیضِ فضلِ حقّ تعالیٰ | بود از شأنِ خود اندر تجلّیٰ | |
| از آن جانب بود ایجاد و تکمیل | وز این جانب بود هر لحظه تبدیل | |
| ولیکن چو گذشت این طور دنییٰ | بقای کل بود در دارِ عُقبیٰ | |
| که هر چیزی که بینی بالضّرورت | دو عالم دارد، از معنی و صورت | |
| وصالِ اوّلین، عینِ فراق است | مر آن دیگر ز «عِنْدَ اللَّهِ بَاقٍ» است | |
| مظاهر چون فتد بر وفق ظاهر | در اول مینماید عین آخر | |
| بقا اسم وجود آمد ولیکن | به جایی کان بود سائر چو ساکن | |
| هر آنچ آن هست بالقوّه در این دار | به فعل آید در آن عالم به یک بار | |
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
|
منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۴۳ - سوال در شناخت جزو حقیقی و کل مجازی و کیفیت بزرگتر بودن این جزو از کل خود ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب شرح گلشن راز، اثر: الهی اردبیلی - مقدمه و تصحیح و تعلیقات: محمدرضا برزگر خالقی، عفت کرباسی ۴- کتاب شرح گلشن راز(مفاتیح الاعجاز) اثر: محمد لاهیجی گیلانی، پیش گفتار و ویرایش: دکتر علیقلی محمودی بختیاری |
تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی |
|---|