| داغ عشق از سینهٔ روشن به دست آمد مرا | دامنِ خورشید ازین روزن به دست آمد مرا | |
| دیدهام چون پیرِ کنعان شد سفید از انتظار | تا ز یوسف بوی پیراهن به دست آمد مرا | |
| مشرقِ بینِش به آسانی نگشتم، همچو شمع | سوختم تا دیدهٔ روشن به دست آمد مرا | |
| وحشتآبادِ جهان شد جنتِ در بستهام | تا ز عزلت گوشهٔ مأمن به دست آمد مرا | |
| از جوانی خارخاری در بساطم ماند و بس | بوتهٔ خاری ازان گلشن به دست آمد مرا | |
| چشمِ ظاهربین ز پیریها اگر تاریک شد | منت ایزد را دلِ روشن به دست آمد مرا | |
| از عصا در عهدِ پیری کم نشد گمراهیم | پایِ دیگر بهرِ لغزیدن به دست آمد مرا | |
| دستِ تعمیر از تنِ خاکی چسان کوته کنم؟ | وصلِ آن جانِ جهان، از تن به دست آمد مرا | |
| رویِ چون آیینه از گلخن به گلشن چون کنم؟ | چون صفای سینه از گلخن به دست آمد مرا | |
| چربنرمیها طمع زان ماهِ سیما داشتم | عاقبت زان گِردِران، گِردِن به دست آمد مرا | |
| شد گریبانِ من از دستِ ملامتگر خلاص | تا ز صحرای جنون دامن به دست آمد مرا | |
| ساختم در زخمِ صرفِ تیرهروزان همچو سنگ | خردهٔ چندی که از آهن به دست آمد مرا | |
| با هزاران چشم از دنیا نشد رزقِ حریص | این گشایش کز نظربستن به دست آمد مرا | |
| دانهای کز باد، دستی صائب افشاندم به خاک | در لباسِ خوشه و خرمن به دست آمد مرا |