| غوطه در گُل داده بود اندیشهٔ دنیا مرا | نالهٔ نی شد دلیلِ عالمِ بالا مرا | |
| گرچه چون حلاج مُهرِ خامشی بر لب زدم | زورِ مِی برداشت آخر پنبه از مینا مرا | |
| از سیاهی خضر میآرد گلیمِ خود برون | نیست بر خاطر غبار از ظلمتِ سودا مرا | |
| بود از بس بر دل من دیدنِ مردم گران | شد سبک در دیده کوهِ قاف چون عنقا مرا | |
| مهرهٔ گهوارهٔ من بود از عقدِ سخن | منّتِ گویایی از کس نیست چون عیسیٰ مرا | |
| حسنِ عالمگیر را هر جا که جویی حاضرست | هر غباری محملِ لیلی است زین صحرا مرا | |
| با کمالِ قُرب، از پاسِ ادب خون میخورم | پنجهٔ خشکی است چون مرجان از این دریا مرا | |
| نیست مانع بحر را گرداب از جوش و خروش | مُهرِ خاموشی چه سازد با لبِ گویا مرا | |
| نیست چون آتش مرا اندیشه از زخمِ زبان | میشود بال و پرِ پرواز، خارِ پا مرا | |
| چون الف در بِسم گردد محو، باقی میشود | عمرِ کوته جاودان شد زان قدِ رعنا مرا | |
| در سرانجامِ اقامت نیستم چون غافلان | توشهٔ راهی است صائب چشم از دنیا مرا |