| بیدلا! گر تو صاحبِ رایی |
|
فهم کن تا چه رنگ پیدایی |
| از عناصر بنایِ ظاهرِ توست |
|
گرچه تو پاکتر از اینهایی |
| لیک، هست اختلاط را اثری |
|
که محال است از آن شکیبایی |
| گاه چون خاکِ تیرهای مجهول |
|
گاه چون شعله فطرتآرایی |
| گاه چون آب در کمندِ خودی |
|
گاه چون باد بیسر و پایی |
| گاه مکروهی و گهی مطبوع |
|
مصدرِ کارِ زشت و زیبایی |
| گاه محکومِ طبعِ خویشتنی |
|
گاه برعکس کارفرمایی |
| گاه مظروف و گاه ظرفِ خیال |
|
گاه صهبا و گاه مینایی |
| گاه از امروز نیز بیخبری |
|
گاه حیرانِ فکرِ فردایی |
| بینیازیست این، نه صورتِ عجز |
|
که به صد رنگ جلوه پیرایی |
| گر سمیع است و گر بصیر تویی |
|
هم تو دانا و هم تو بینایی |
| از تو سر زد صنایعِ آفاق |
|
فیالحقیقت اگرچه تنهایی |
| صنعتت بینهایت افتادهست |
|
تا چه عالم ز خود بیارایی |
| چشمی از خود بپوش همچو حباب |
|
تا شود جلوهگر که دریایی |
| یعنی از وهمِ این و آن بگذر |
|
ای سزاوارِ آنچه میشایی |
| «مَن عَرَف نفسهُ» دلیلت بس |
|
تا بدانی که ذاتِ یکتایی |
| خویش را گر شناختی یک چند |
|
سر برآور ز جیبِ شیدایی |
| که محال است جز به سعیِ جنون |
|
رفعِ وهمِ صفات و اسمایی |
| پس خموشی گزین و فارغ باش |
|
که همین است حدِّ دانایی |
| شوخیِ ما و من ز غفلت توست |
|
با که میسنجی این من و مایی؟ |