| کس چه گوید در این طلسمِ خیال |
|
که تحیر گرفته راهِ مقال |
| راز، بیپرده و بیان، معذور |
|
حسن، شوخ و زبانِ آیِنه لال |
| ای تراشیده نسبتِ مظهر |
|
دورِ عینیتت نماند، بنال! |
| آینه گر همه حضور شود |
|
ننماید ز شخص، جز تمثال |
| اعتبارات، سخت راهزن است |
|
نخل را دانه گشتن است محال |
| محوِ پروازی و نمیدانی |
|
کآشیان نیست جز شکستنِ بال |
| در طریقی که خضر، تسلیم است |
|
فکرِ کوشش خطاست، جهد، وبال |
| تا خیالِ تو دامِ صیادیست |
|
هم در اندیشه جسته است غزال |
| تا تو بر علمِ خود گمان داری |
|
خامشی نیز هرزه است چو فال |
| گفتوگو نیست، شرح خجلت توست |
|
خواه تفصیل گیر و خواه اجمال |
| گر بگویی ز خود، چه خواهی گفت؟ |
|
ور ز حق، فهمِ حق کهراست مجال؟ |
| پس سخن، غیرِ هرزهنالی نیست |
|
لب فروبند از این جواب و سؤال |
| شعلهسان کاروانِ دعوی را |
|
آتش افتاده است در دنبال |
| اول اثباتِ هستیِ خود کن |
|
بعد از آن بر خیالِ خویش ببال |
| آنکه نَفیَش دلیلِ اثبات است |
|
چه نماید توهّمِ افعال |
| ابلهی در تصوّرِ آتش |
|
میزد از بیخودی پُفی به زگال |
| عاقلی گفت: اگر شعور این است |
|
میتوان سوخت عالمی به خیال! |
| مقصد آن است کز ارادهی پوچ |
|
نبری زحمتِ حصولِ کمال |
| معرفت، جاهلیست، عبرت گیر! |
|
آگهی، غفلت است، چشم بمال! |
| با همه خامشی و گویایی |
|
به از این فکر نیست در همه حال |