• تعریف خرقه

خرقه در لغت به معني پاره و قطعه اي از لباس است و در اصطلاح جامه ای بوده است آستين دار و پيش بسته كه از سر مي پوشيده اند و از سر درمي آوردند.

• برای اجزای ظاهری خرقه معانی رمزی گونه ای بیان کرده اند:

- قَبّْ یا قبّه (قسمت فوقانی یقه خرقه) که رمزی است از صبر.

- دو آستین رمزی است از خوف و رجا.

- دو تیریز (سِجاف یا حاشیه پهنی که در دو طرف قبا یا پیراهن می‌دوزند) رمزی است از قبض و بسط.

- کمر رمزی از خلاف نفس.

- گریبان رمزی از صحت یقین.

- فراویز (نوعی سردوزی بر لبه آستین و یقه از پارچه و رنگ متفاوت) رمزی از اخلاص است.

• همچنین برای حروف خرقه نیز معانی‌ای بیان شده است:

- حرف «خ» به خوف و خشیت، خیرخواهی و خرابی ظاهر.
- حرف «ر» به رضا، راحت خلق طلبیدن، رفق و رأفت.
- حرف «ق» به قهر نفس، قرب و قبول.
- حرف «ه» به هدایت، هوان و هَرَب (خوار کردن دنیا و گریختن از خود) دلالت می‌کند.

• شروط خرقه‌پوشی

برای خرقه پوشیدن تحقیقی (نه تقلیدی) شروطی ذکر کرده‌اند.بنا بر این شروط هر کس که ارادت راه فقر را دارد ،قبل از خرقه پوشی باید که یک سال خدمت به خلق و یک سال خدمت به حق کرده و یک سال به مراعات و مراقبت دل پرداخته باشد، و هرگاه شایسته گی پوشیدن خرقه را بدست آورد ، باید که از دست پیری بپوشد و زمانی بپوشد که توانایی صبر و استقامت در برابر رنج و سختی طریقت را داشته باشد و از راه بازنگردد.

• صفی علیشاه با شعری زیبا در مثنوی بحر الحقائق به تفسیر خرقه پرداخته اند که در ذیل به آن می پردازیم: 

تو را گر هست ذوقی از تصوف
  بیان خرقه بشنو بی تکلف
مرید صافدل چون گشت داخل
  به زیِّ شیخ صاحب دلق کامل
چو کرد از باطن شیخ اقتباسی
  بر او پوشند از تقوی لباسی
مر آن را خرقهء تجرید خوانند
  بری ز آلایش تقلید خوانند
بود از رجس تزویر و ریا پاک   دگر از لوث استدراج و اشراک
دگر از ننگ و آز و حرص و شهوت
  دگر از عادت و کبر و منیّت
دگر از عیب اخلاق ذمیمه
  دگر از نقص اجرام عظیمه
دگر از عجب و رعنایی و مستی   دگر از فخر و دارایی و هستی
دگر از فعل و ترک ناموافق   دگر از مدح و ذمّ غیر لایق
دگر از هر چه زاید در کلام است   دگر از هر چه زیبا بر عوام است
دگر از هرچه کاندر عقل ننگ است   دگر از هرچه کاندر فقر رنگ است
دگر از حبّ دنیا و لوازم   دگر از فکر کونین و مراسم
بود این در حقیقت جان سپردن   کفن پوشیدن و از خویش مردن
نشان خرقه پوشان عیب پوشی است   خودیت هشتن الّا خود فروشی است
به ستّاری "علے" را خرقه دادند   بر او مولایی این فرقه دادند
هر آن ستّار و از دنیاست تارک   بر او این خرقه بس باشد مبارک
که از وی نسج صفوت منتسج شد   صفا در تار و پودش مندرج شد
"صفے" داند که وضع خرقه چون است   به زیر آن نهان دریای خون است
تو کاندر آب جویی غرقه گردی   شناور چون به بحر خرقه گردی؟
مزن چون پشّه دارد در تو تأثیر   دم از چنگال ببر و پنجه شیر
چه کردی در شریعت کز تکلّف   فتادت بر سر آشوب تصوف؟
مپوش این جامه کز بهر تو ننگ است   یم آن خواهد که هم سیر نهنگ است
نمیری تا ز خوی خودفروشان   یکی مگذر ز کوی خرقه پوشان
به ظاهر خرقه باشد جامهء فقر   ولی باطن پر از هنگامهء فقر
نه هر کس خرقه پوشد رهنورد است   هر آن از دلق هستی رست مرد است
غرض چون شد ز دست شیخ کامل   مریدی در لباس فقر داخل
همی باید به حسن خرقه کوشد   به هر دم از کمالی خرقه پوشد
بود از باطن شیخ التماسش   که باشد تازه تر دائم لباسش
همیشه خرقهء صوفی بود نو   نگردد کهنه هرگز دلق رهرو
ز نو مقصود تبدیل و ترقّی است   که ساکن راهرو در منزلی نیست
نماند هیچ یک دم در مقامی   کند هر صبح استقبال شامی

 


منابع:
- پژوهش نامه علوم انسانی و اجتماعی شماره ۶و۷ سال ۱۳۸۱
- کتاب کشف المحجوب، هجویری
- کتاب آئین قلندری ، دکتر میرعابدینی و مهران افشاری
- دیوان صفی علیشاه