- آزادگی و مفهوم آن در عرفان

یکی از مفاهیم مهم عرفانی که به عنوان یک کمال و فضیلت انسانی شناخته می شود و در مراتب عالی بندگی و سلوک معنوی حاصل خواهد شد، حریّت و آزادی معنویتی است که از طریق عبودیت و بندگی خالصانهٔ حق و بریدن از بندگی غیر حق حاصل می شود. زمانی انسان به حریّت و آزادی معنوی می رسد که مراتب عالی سلوک را طی کرده و از بند نفس و تعلّقات مادی کاملاً رها شده باشد.

- امام حسین (علیه السلام) فرمودند:

«إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِین؛فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُم:
اگر دین ندارید؛آزاده باشید».

واژه «احرار» جمع «حُرّ» به معنای کسی است که برده نباشد. اهل لغت معتقدند ریشه اصلی «حُرّ» به معنای رمل و ماسه خالص است که آمیخته با چیز دیگر نیست؛ به همین جهت به کسی که برده نیست حُرّ می‌گویند، گویا شخص حُرّ از آمیخته شدن به بردگی مبرّا است. شاید به همین جهت معنای دیگر حُرّ را «کریم» (داشتن کرامت) بیان کرده اند. بنابر این کلمه «حُرّ» یا «احرار» اگر به صورت مطلق استفاده شود می‌تواند به معنای کسی باشد که در صفات و خصال انسانی کاملاً خالص است و در وجود او هیچ‌گونه آمیختگی به اخلاق غیر انسانی وجود ندارد.

- حریت در لغت به معنای آزادی، آزادگی و آزادمردی است و در اصطلاح اهل حقیقت به معنای خروج از رق و بند کائنات و قطع جمیع علایق و ارادات که آن را مراتبی است از جمله:
- حریت عامه به معنای رهایی از بندگی شهوات؛
- حریت خاصه به معنای رهایی از بندگی همه مرادها و آرزوها به علت فنای اراده شان در ارادهٔ حق؛
- حریت خاص الخاص که رهایی از بندگی رسوم و آثار به سبب محو شدن در تجلی نور الانوار؛

- آزادگی آن بود که مرد از بندگی همه آفریده ها بیرون آید و هر چه دون خدای است آنرا در دل وی راه نبود.

حقیقت آزادی اندر کمال عبودیت بود و چون در عبودیت صادق باشد او را از بندگی اغیار آزادی دهند. حرّیت آن است که بنده به دل در تحت بندگی هیچ چیز از مخلوقات چه در دنیا و چه در آخرت نشود.

- حسین بن منصور حلاج گوید: هر که آزادی خواهد بگو عبودیت پیوسته گردان؛

- ابراهیم ادهم گوید: حُر کسی است که از دنیا بیرون شود پیش از آنکه او را بیرون بَرَند و نیز گوید که صحبت مکن مگر با حُری کریم که می شنود و باز نمی گوید و گویند بِدان که معظم حرّیت اندر خدمت درویشان است زیرا خدای به داود وحی فرستاد که چون جوینده مرا بینی خادم او باش.

- ای درویش بدان که هر چیز که در عالم است نهایتی و غایتی دارد، نهایت هر چیز بلوغ و غایت هر چیز حرّیت است و این سخن جز به مثالی معلوم نشود:

"میوه چون بر درخت تمام شود و به نهایت خود رسد، در زبان عربی گویند که میوه بالغ گشت و چون میوه بعد از بلوغ از درخت جدا شود و پیوند از درخت جدا کند در زبان عربی گویند که میوه حر گشت. اکنون بدان که نشانه ی نهایت آن باشد که به اول خود رسد، هر چیز که به اول خود رسد به نهایت رسید یعنی تخم گندم که در زمین انداختند و شرایط آن نگاه داشتند هر لحظه در نشو و نما آید و هر روز در ترقّی و زیادت باشد تا آنگاه که میوه پیدا آید و میوهٔ هر چیز تخم همان چیز است و چون به تخم خود رسید به نهایت خود رسید و دایره تمام می شود، دایره تا به اول خود نرسد تمام نشود. معنی بلوغ رسیدن است و معنی حرّیت آزادی و قطع پیوند است.

- ای درویش اما آن چه که از برای ضرورت است از این قاعده مستثنی است مثلاً اگر کسی به وقت سرما به آفتاب رود و یا به وقت گرما به سایه رود وابستهٔ آفتاب یا سایه نیست زیرا اگر ضرورت نباشد هرگز به آفتاب و یا سایه نرود و نخواهد که رود، اما به هنگام  ضرورت می باید رفت، در جملهٔ کارها همچنین می دان که طلب ضرورت و دفع آسیب مانع آزادی و فراغت نیست.

- ای درویش یکی را مال و جاه بت باشد یا باغ و بستان یا پادشاهی و سلطنت یا نبوت و رسالت، یکی را جامهٔ کهنه بت باشد و یکی را جامه ی نو بت است، آزاد آن است که جامه ی کهنه و نو در برابر او یکسان بود، غرض از جامه دفع سرما و گرماست، آنکس که گوید جامه نو  می خواهم و کهنه نمی خواهم در بند است و بالعکس، فی الجمله آزاد آن است که او را هیچ گونه و هیچ نوع بند نبود که بند بت است و باید جمله بتان را شکسته و از همه گذشت و دل را که خانه ی خدای است از بتان پاک کرد.

- ای درویش هر کاری که نه فرض است و هر کاری که سبب راحت دیگری نیست بر آن کار عادت مکن که چون عادت کردی آن کار بت تو باشد.


منابع:
- پژوهش نامه فلسفه دین، دوره ۱۵، شماره ۳، پاییز ۱۳۹۷
- رساله قشیریه
- کتاب انسان کامل از عزیز الدین نسفی