| بخش ۳۶ - سوال از ماهیت قرب و بعد و امکان وصال با حق | ||
| وصالِ ممکن و واجب به هم چیست؟ | حدیث قرب و بُعد و بیش و کم چیست؟ | |
| بخش ۳۷ - جواب | ||
| ز من بشنو حدیثِ بی کم و بیش | ز نزدیکی تو دور افتادی از خویش | |
| چو هستی را ظهوری در عدم شد | از آنجا قُرب و بُعد و بیش و کم شد | |
| قریب آن هست کو را رَشِّ نور است | بعید آن نیستی کز هست دور است | |
| اگر نوری ز خود در تو رساند | تو را از هستیِ خود وا رهاند | |
| چه حاصل مر تو را زین بودِ نابود | کز او گاهیت خوف و گه رجا بود | |
| نترسد زو کسی کو را شناسد | که طفل از سایهٔ خود میهراسد | |
| نماند خوف اگر گردی روانه | نخواهد اسبِ تازی تازیانه | |
| تو را از آتشِ دوزخ چه باک است | گر از هستی تن وجانِ تو پاک است | |
| از آتش زرِّ خالص برفروزد | چو غشّی نبْود اندر وی چه سوزد | |
| تو را غیرِ تو چیزی نیست در پیش | ولیکن از وجودِ خود بیندیش | |
| اگر در خویشتن گردی گرفتار | حجابِ تو شود عالَم به یک بار | |
| تویی در دَوْر هستی جزو اَسفَل | تویی با نقطهٔ وحدت مقابل | |
| تعیّنهای عالم بر تو طاری است | از آن گویی چو شیطان، «همچو من کیست؟» | |
| از آن گوئی مرا خود اختیار است | تنِ من مرکب و جانم سوار است | |
| زمامِ تن به دستِ جان نهادند | همه تکلیف بر من زان نهادند | |
| ندانی کین رهِ آتشپرستی است | همه این آفت و شومی ز هستی است | |
| کدامین اختیار ای مرد عاقل | کسی را کو بود بِالذّات باطل | |
| چو بودِ توست یک سر همچو نابود | نگویی که اختیارت از کجا بود؟! | |
| کسی کو را وجود از خود نباشد | به ذاتِ خویش نیک و بد نباشد | |
| که را دیدی تو اندر جمله عالم | که یک دم شادمانی یافت بی غم | |
| که را شد حاصل آخر جمله امّید؟ | که مانْد اندر کمالی تا به جاوید؟ | |
| مراتب باقی و اهلِ مراتب | به زیرِ امرِ حقّ والله غالب | |
| مؤثّر حقشناس اندر همه جای | ز حدِّ خویشتن بیرون منه پای | |
| ز حالِ خویشتن پرس این قدر چیست | وز آنجا باز دان کاَهلِ قدر کیست | |
| هر آن کس را که مذهب غیرِ جبر است | نبی فرمود کو مانند گبر است | |
| چنان کان گبر، یزدان و اهرمن گفت | مر آن نادانِ احمق، او و من گفت | |
| به ما افعال را نسبت مجازی است | نَسَب خود در حقیقت لهو و بازی است | |
| نبودی تو که فعلت آفریدند | تو را از بهر کاری برگزیدند | |
| به قدرت بیسبب دارای بر حقّ | به علم خویش حکمی کرده مطلق | |
| مقدّر گشته پیش از جان و از تن | برای هر یکی کاری معیّن | |
| یکی هفتصد هزاران ساله طاعت | به جای آورد و کردش طوقِ لعنت | |
| دگر از معصیت نور و صفا دید | چو توبه کرد نورِ «اصطفی» دید | |
| عجبتر آنکه این از تَرکِ مأمور | شد از الطافِ حقّ مرحوم و مغفور | |
| مر آن دیگر ز مُنهی گشته ملعون | زهی فعل تو، بی چند و چه و چون | |
| جنابِ کبریایی لاابالی است | منزّه از قیاساتِ خیالی است | |
| چه بود اندر ازل ای مردِ نااهل؟ | که این یک شد محمّد و آن ابوجهل | |
| کسی کو با خدا چون و چرا گفت | چو مشرک حضرتش را ناسزا گفت | |
| ورا زیبد که پرسد از چه و چون | نباشد اعتراض از بنده موزون | |
| خداوندی همه در کبریائی است | نه علّت لایقِ فعلِ خدایی است | |
| سزاوارِ خدائی لطف و قهر است | ولیکن بندگی در جبر و فقر است | |
| کرامت آدمی را اضطرار است | نه آن کو را نصیبی ز اختیار است | |
| نبوده هیچ چیزش هرگز از خود | پس آنگه پرسدش از نیک و از بد | |
| ندارد اختیار و گشته مأمور | زهی مسکین که شد مختارِ مجبور | |
| نه ظلم است این که عینِ علم و عدل است | نه جور است این که محضِ لطف و فضل است | |
| به شرعت زان سبب تکلیف کردند | که از ذاتِ خودت تعریف کردند | |
| چو از تکلیفِ حق عاجز شوی تو | به یک بار از میان بیرون روی تو | |
| به کلّیّت رهایی یابی از خویش | غنی گردی به حقّ ای مردِ درویش | |
| برو جانِ پدر تن در قضا ده | به تقدیراتِ یزدانی رضا ده | |
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
|
منابع متن شعر: ۱- وبسایت گنجور: شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۶ - سوال از ماهیت قرب و بعد و امکان وصال با حق ۲- کتاب گلشن راز، اثر: شیخ محمود شبستری با مقدمه و تصحیح و توضیحات به اهتمام دکتر صمد موحد ۳- کتاب شرح گلشن راز، اثر: الهی اردبیلی - مقدمه و تصحیح و تعلیقات: محمدرضا برزگر خالقی، عفت کرباسی ۴- کتاب شرح گلشن راز(مفاتیح الاعجاز) اثر: محمد لاهیجی گیلانی، پیش گفتار و ویرایش: دکتر علیقلی محمودی بختیاری |
تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی |
|---|