| بخش ۸۹ - باز گفتن بازرگان با طوطی آنچ دید از طوطیان هندوستان | ||
| کرد بازرگان تجارت را تمام | باز آمد سوی منزل دوستکام | |
| هر غلامی را بیاورد ارمغان | هر کنیزک را ببخشید او نشان | |
| گفت طوطی ارمغانِ بنده کو | آنچ دیدی و آنچ گفتی بازگو | |
| گفت نه من خود پشیمانم از آن | دست خود خایان و انگشتان گزان | |
| من چرا پیغام خامی از گزاف | بُردم از بیدانشی و از نشاف | |
| گفت ای خواجه پشیمانی ز چیست | چیست آن کاین خشم و غم را مُقتضیست | |
| گفت گفتم آن شکایتهای تو | با گروهی طوطیان همتای تو | |
| آن یکی طوطی ز دَردت بوی برد | زَهرهاَش بدرید و لرزید و بمُرد | |
| من پشیمان گشتم این گفتن چه بود | لیک چون گفتم پشیمانی چه سود | |
| نکتهای کان جَست ناگه از زبان | همچو تیری دان که آن جست از کمان | |
| وا نگردد از ره آن تیر ای پسر | بند باید کرد سیلی را ز سَر | |
| چون گذشت از سَر جهانی را گرفت | گر جهان ویران کند نبود شگِفت | |
| فعل را در غیبْ اثرها زادنیست | و آن مَوالیدش به حکم خَلق نیست | |
| بیشریکی جمله مخلوقِ خداست | آن موالید ار چه نِسبتشان به ماست | |
| زید پرانید تیری سوی عَمر | عَمر را بگرفت تیرش همچو نَمر | |
| مدّت سالی همیزایید درد | دردها را آفریند حقْ نه مَرد | |
| زید را می آن دَم ار مُرد از وَجل | دَردها میزاید آنجا تا اجل | |
| زان موالیدِ وجَع چون مُرد او | زید را ز اوّل سبب قتّال گو | |
| آن وَجَعها را بدو منسوب دار | گرچه هست آن جمله صُنع کردگار | |
| همچنین کشت و دم و دام و جماع | آن موالیدست حق را مُستطاع | |
| اولیا را هست قدرت از اله | تیرِ جسته باز آرندش ز راه | |
| بسته درهای موالید از سبب | چون پشیمان شد ولی زان دستِ رب | |
| گفته ناگفته کند از فتح باب | تا از آن نه سیخ سوزد نه کباب | |
| از همه دلها که آن نکته شنید | آن سخن را کرد محو و ناپدید | |
| گَرت برهان باید و حجّت مِها | بازخوان «مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا» | |
| آیت «أَنْسَوْکُمْ ذِکْرِی» بخوان | قدرت نسیان نهادنشان بدان | |
| چون به تذکیر و به نسیان قادرند | بر همه دلهای خلقان قاهرند | |
| چون به نسیان بَست او راهِ نظر | کار نتوان کرد ور باشد هنر | |
| «خِلْتُمْ سُخْرِیَّةً أَهْلَ السَّمُو» | از نبی خوانید تا أَنسَوْکُمْ | |
| صاحب دِه پادشاه جسمهاست | صاحب دل شاهِ دلهای شماست | |
| فرعِ دید آمد عمل بیهیچ شک | پس نباشد مردم الّا مردمک | |
| مردمش چون مردمک دیدند خرد | در بزرگی مردمک کس پی نبرد | |
| من تمام این نیارم گفت از آن | منع میآید ز صاحب مَرکزان | |
| چون فراموشی خلق و یادشان | با ویَست و او رسد فریادشان | |
| صد هزاران نیک و بد را آن بَهی | میکند هر شب ز دلهاشان تهی | |
| روز دلها را از آن پُر میکند | آن صدفها را پر از دُر میکند | |
| آن همه اندیشهٔ پیشانها | میشناسند از هدایت جانها | |
| پیشه و فرهنگِ تو آید به تو | تا دَرِ اسباب بگشاید به تو | |
| پیشهٔ زرگر به آهنگر نشد | خوی این خوشخو با آن مُنکَر نشد | |
| پیشهها و خُلقها همچو جهیز | سوی خصم آیند روز رستخیز | |
| صورتی کان بر نهادت غالب است | هم بر آن تصویر حشرت واجب است | |
| پیشهها و خلقها از بَعد خواب | واپس آید هم به خصم خود شتاب | |
| پیشهها وَ اندیشهها در وقت صبح | هم بدانجا شد که بود آن حُسن و قُبح | |
| چون کبوترهای پیک از شهرها | سوی شهر خویش آرد بهرها | |
| بخش ۹۰ - شنیدن آن طوطی حرکت آن طوطیان و مردن آن طوطی در قفص و نوحهٔ خواجه بر وی | ||
| چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کرد | پس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد | |
| خواجه چون دیدش فتاده همچنین | بر جهید و زد کله را بر زمین | |
| چون بدین رنگ و بدین حالش بدید | خواجه بر جست و گریبان را درید | |
| گفت ای طوطیِ خوبِ خوشحَنین | این چه بودت این چرا گشتی چُنین | |
| ای دریغا مرغ خوشآواز من | ای دریغا همدم و همراز من | |
| ای دریغا مرغ خوشالحان من | راحِ روح و روضه و ریحان من | |
| گر سلیمان را چنین مرغی بُدی | کی خود او مشغول آن مرغان شدی | |
| ای دریغا مرغ کارزان یافتم | زود روی از روی او بر تافتم | |
| ای زبان تو بس زیانی بر وَرَی | چون توی گویا چه گویم من ترا | |
| ای زبان هم آتش و هم خرمنی | چند این آتش درین خرمن زنی | |
| در نهانْ جان از تو افغان میکند | گرچه هر چه گویِیَش آن میکند | |
| ای زبان هم گنج بیپایان توی | ای زبان هم رنج بیدرمان توی | |
| هم صفیر و خدعهٔ مرغان توی | هم انیسِ وحشت هجران توی | |
| چند امانم میدهی ای بی امان | ای تو زِه کرده به کین من کَمان | |
| نک بپرّانیدهای مُرغِ مرا | در چَراگاه ستم کم کن چَرا | |
| یا جوابِ من بگو یا داد دِه | یا مرا ز اسباب شادی یاد دِه | |
| ای دریغا نورِ ظلمتسوزِ من | ای دریغا صبح روز افروز من | |
| ای دریغا مرغ خوشپرواز من | ز انتها پرّیده تا آغازِ من | |
| عاشق رنج است نادان تا ابد | خیز«لا أُقْسِمُ» بخوان تا «فِي كَبَدٍ» | |
| از کَبَد فارغ بدم با روی تو | وز زَبَد صافی بدم در جوی تو | |
| این دریغاها خیال دیدن است | وز وجود نقدِ خود بُبریدن است | |
| غیرت حق بود و با حق چاره نیست | کو دلی کز عشق حق صدپاره نیست | |
| غیرت آن باشد که او غیر همهست | آنکه افزون از بیان و دَمدمهست | |
| ای دریغا اشک من دریا بُدی | تا نثار دلبر زیبا بُدی | |
| طوطی من مرغ زیرکسار من | ترجمان فکرت و اسرار من | |
| هرچه روزی داد و ناداد آیدم | او ز اوّل گفته تا یاد آیدم | |
| طوطیی کآید ز وحی آواز او | پیش از آغازِ وجود آغاز او | |
| اندرونِ تُست آن طوطی نهان | عکس او را دیده تو بر این و آن | |
| میبَرد شادیت را تو شاد ازو | میپذیری ظلم را چون داد ازو | |
| ای که جان را بَهرِ تن میسوختی | سوختی جان را و تن افروختی | |
| سوختم من سوخته خواهد کسی | تا ز من آتش زند اندر خَسی | |
| سوخته چون قابل آتش بود | سوخته بستان که آتشکَش بود | |
| ای دریغا ای دریغا ای دریغ | کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ | |
| چون زنم دم کآتش دل تیز شد | شیر هَجر آشفته و خونریز شد | |
| آنکه او هشیارْ خود تندست و مست | چون بوَد چون او قدح گیرد به دست | |
| شیرِ مستی کز صفت بیرون بوَد | از بسیط مرغزار افزون بود | |
| قافیه اندیشم و دلدار من | گویدم مندیش جز دیدار من | |
| خوش نشین ای قافیهاندیش من | قافیهٔ دولت توی در پیش من | |
| حرف چه بْوَد تا تو اندیشی از آن | حرف چهبْوَد خار دیوارِ رَزان | |
| حرف و صوت و گفت را بر هم زنم | تا که بی این هر سه با تو دم زنم | |
| آن دمی کز آدمش کردم نهان | با تو گویم ای تو اسرار جهان | |
| آن دمی را که نگفتم با خلیل | و آن غمی را که نداند جبرئیل | |
| آن دمی کز وی مسیحا دم نزد | حق ز غیرت نیز بی ما هم نزد | |
| ما چه باشد در لغت اثبات و نفی | من نه اِثباتم منم بیذات و نفی | |
| من کسی در ناکَسی در یافتم | پس کسی در ناکسی در بافتم | |
| جمله شاهان بندهٔ بندهٔ خودند | جمله خلقان مردهٔ مردهٔ خودند | |
| جمله شاهان پَستْ پستِ خویش را | جمله خلقان مَستْ مستِ خویش را | |
| میشود صیّاد مرغان را شکار | تا کند ناگاه ایشان را شکار | |
| بیدلان را دلبران جُسته بجان | جمله معشوقان شکارِ عاشقان | |
| هر که عاشق دیدیَش معشوق دان | کاو به نسبت هست هم این و هم آن | |
| تشنگان گر آب جویند از جهان | آب جوید هم به عالم تشنگان | |
| چونک عاشق اوست تو خاموش باش | او چو گوشَت میکشد تو گوش باش | |
| بند کن چون سیل سیلانی کند | ور نه رسوایی و ویرانی کند | |
| من چه غم دارم که ویرانی بوَد | زیرِ ویران گنج سلطانی بود | |
| غرقِ حق خواهد که باشد غرقتر | همچو موجِ بحرِ جان زیر و زبر | |
| زیر دریا خوشتر آید یا زبر | تیر او دلکشتر آید یا سِپر | |
| پاره کردهٔ وسوسه باشی دلا | گر طرب را باز دانی از بلا | |
| گر مُرادت را مَذاقِ شکّرست | بیمُرادی نه مُراد دلبرست | |
| هر ستارهش خونبهای صد هلال | خونِ عالم ریختن او را حلال | |
| ما بها و خونبها را یافتیم | جانب جان باختن بشتافتیم | |
| ای حیاتِ عاشقان در مردگی | دل نیابی جز که دَر دلبُردگی | |
| من دلش جُسته به صد ناز و دلال | او بهانه کرده با من از مَلال | |
| گفتم آخر غرق تُست این عقل و جان | گفت رو رو بر من این افسون مخوان | |
| من ندانم آنچ اندیشیدهای | ای دو دیده دوست را چون دیدهای | |
| ای گرانجان خوار دیدستی ورا | زانکه بس ارزان خریدستی ورا | |
| هرکه او ارزان خرد ارزان دهد | گوهری طفلی به قُرصی نان دهد | |
| غرق عشقیام که غرقست اندرین | عشقهای اوّلین و آخرین | |
| مُجْمَلش گفتم نکردم زان بیان | ورنه هم اَفهام سوزد هم زبان | |
| من چو لب گویم لبِ دریا بود | من چو لا گویم مُراد اِلّا بود | |
| من ز شیرینی نشستم رو تُرُش | من ز بسیاریّ گفتارم خَمُش | |
| تا که شیرینیّ ما از دو جهان | در حجاب رو ترش باشد نهان | |
| تا که در هر گوش ناید این سخُن | یک همیگویم ز صد سرِّ لَدُنْ | |
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
|
منابع: ۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش ۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری نوازندگان: تنبور: اسماعیل محمدی اودو (کوزه): اصغر محمدی دف: مهدی محمدی پیوستها:
|
|---|