بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه
بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد   شاه را زان شَمّه‌ای آگاه کرد
گفت تدبیر آن بوَد کان مرد را   حاضر آریم از پی این درد را
مرد زرگر را بخوان زان شهر دور   با زر و خِلعت بده او را غرور
بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر   
شه فرستاد آن طرف یک دو رسول   حاذقان و کافیانِ بس عُدول
تا سمرقند آمدند آن دو امیر   پیش آن زرگر ز شاهنشه بَشیر
کِای لطیف استادِ کامل معرفت   فاش اندر شهرها از تو صِفت
نَک فلان شه از برای زرگری   اختیارت کرد زیرا مِهتری
اینک این خِلعت بگیر و زرّ و سیم   چون بیایی خاص باشی و ندیم
مرد مال و خِلعت بسیار دید   غرّه شد از شهر و فرزندان بُرید.
اندر آمد شادمان در راهْ مرد   بی‌خبر کان شاه قصد جانْش کرد
اسپ تازی برنشست و شاد تاخت   خونبهای خویش را خِلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رِضا   خود به پای خویش تا سُوءُ القَضا
در خیالش مُلک و عِزّ و مهتری   گفت عزرائیل رَوْ آری بَری
چون رسید از راه آن مرد غریب   اندر آوردش به پیش شه طبیب
سوی شاهنشاه بُردندش به‌ناز   تا بسوزد بر سَرِ شمع طِراز
شاه دید او را بسی تعظیم کرد   مخزن زر را بدو تسلیم کرد
پس حکیمش گفت کای سلطان مِه   آن کنیزک را بدین خواجه بدِه
تا کنیزک در وصالش خوش شود   آبِ وَصلش دفع آن آتش شود
شه بدو بخشید آن مَه‌روی را   جفت کرد آن هر دو صحبت‌جوی را
مدّت شش ماه می‌راندند کام   تا به صحّت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت   تا بخورد و پیش دختر می‌گداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند   جانِ دختر در وبال او نماند
چونک زشت و ناخوش و رُخ‌زرد شد   اندک‌اندک در دل او سرد شد
عشق‌هایی کز پی رنگی بود   عشق نبود عاقبت ننگی بود
کاش کان هم ننگ بودی یکسری   تا نرفتی بر وی آن بَد داوری
خون دوید از چشمِ همچون جوی او   دشمنِ جانِ وی آمد روی او
دشمن طاووس آمد پَرّ او   ای بسی شه را بکشته فَرِّ او
گفت: من آن آهوم کز نافِ من   ریخت این صیّاد خونِ صافِ من
ای من آن روباهِ صحرا کز کمین   سر بُریدندش برای پوستین
ای من آن پیلی که زخم پیلبان   ریخت خونم از برای استخوان
آنکه کُشتستم پی ما‌دون من   می‌نداند که نخسپد خون من
بر منست امروز و فردا بر ویَست   خون چون من کس، چنین ضایع کیَست
گرچه دیوار افکند سایهٔ دراز   باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان‌ کوهست و فِعل ما ندا   سوی ما آید نداها را صَدا
این بگفت و رفت در دَم زیر خاک   آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک
زانکِ عشق مردگان پاینده نیست   زانک مُرده سوی ما آینده نیست
عشقِ زنده در روان و در بصر   هر دمی باشد ز غُنچه تازه‌تر
عشقِ آن زنده گزین کو باقیَست   کز شراب جان‌فزایت ساقیَست
عشق آن بگزین که جملهٔ انبیا   یافتند از عشقِ او کار و کیا
تو مگو ما را بدان شه بار نیست   با کریمان کارها دشوار نیست

 وزن شعر:  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

 منابع:

۱- وبسایت گنجور

۲- شرح مثنوی معنوی 1 حاج ملا هادی سبزواری

۳- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش

۴- وبسایت واژه یاب


 نوازندگان:

تنبور: اسماعیل محمدی 

اودو (کوزه): اصغر محمدی 

دف: مهدی محمدی 


 دانلود فایل پی دی اف