| هرکه زادِ رهِ فنا برداشت |
|
پیِ مقصد ز گردِ ما برداشت |
| نتوان گفت با همه تنزیه |
|
حرفِ بیرنگ خط چرا برداشت |
| بسکه اظهار کسوتآراییست |
|
دوشِ ما هم همین ردا برداشت |
| آن یکی درسِ خاکساری خواند |
|
نسخهواری ز نقشِ پا برداشت |
| دیگری بر درِ رعونت زد |
|
منت از سایهی هما برداشت |
| در مقامی که ره بر آتش بود |
|
زاهدِ کوردل عصا برداشت |
| کثرت از خلق دید و وحدت برد |
|
عکس از آیینهها صفا برداشت |
| با وجودِ غبارِ کلفتِ دهر |
|
که دل آن را به صد جفا برداشت |
| سرگرانی علاوهی دگر است |
|
باید این بار را جدا برداشت |
| خُنُک آن چشمِ پیشبین کامروز |
|
خاکناگشته توتیا برداشت |
| دل ز هستی به داغِ کلفت سوخت |
|
آیِنه از نفس چهها برداشت |
| چه توان کرد؟ خفتِ هستی |
|
آرمیدن ز طبعِ ما برداشت |
| یعنی از بس که سستبنیادیم |
|
خاکِ ما را نفس ز جا برداشت |
| کیست زین سجدهگاه امکانی |
|
که تواند سر از رضا برداشت |
| همهکس بارِ نسبتِ تسلیم |
|
از فکندن گذاشت تا برداشت |
| بارِ دنیا کشیدن آسان نیست |
|
آسمان هم قدِ دوتا برداشت |
| خطِ پرگارِ ما تمام خط است |
|
کِانتها بارِ ابتدا برداشت |
| بگذر از لافِ ما و من که سپند |
|
سرمه گردید تا صدا برداشت |
| عمرها شوق معرفت آهنگ |
|
پی آواز آشنا برداشت |
| مدتی محو ما و من بودیم |
|
ناگهان سازِ دل نوا برداشت |