در سلسله خاکسار احکام هفتگانه ای در سلوک عرفانی به جهت استواری سالک در نظر گرفته شده است. اولین احکام تقوی است که در ذیل با مدد از گفتار سعدی و مولانا به توضیح آن می پردازیم.
سعدی در مجلس دوم از مجالس پنجگانه تقوی‘ را اینگونه توضیح میدهد:
قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: ... یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ
ای کسانی که به وحدانیت حق جَلَّ و علا اقرار کرده اید، پرهیزگاری کنید.
عروس ایمان با آنکه جمالی دارد، بی زیور تقوا کمالی ندارد. بدان که تقوا بر دو نوع است، تقوای صالحان و تقوای عارفان:
- تقوای صالحان از اندیشه روز قیامت در آینده و حسابرسی در روز قیامت نشأت می گیرد و تقوای عارفان از حیاء رب العالمین در لحظه. وقتی که صالحان را شیطان عملی ناپسندیده در نظر بیاراید و نفس و طبیعت میل به آن کند، اندیشه کنند از روز قیامت و حساب که عرصه عرض اولین و آخرین باشد.
|
گدایان بینی اندر روز محشر |
|
به تخت ملک همچون پادشاهان |
|
چنان نورانی از فرّ عبادت |
|
که گویی آفتابانند و ماهان |
|
تو خود چون از خجالت سر برآری |
|
که بر دوشت بود بار گناهان |
|
اگر دانی که بد کردی و بد رفت |
|
بیا پیش از عقوبت عذرخواهان |
- تقوای عارفان آن است که اگر گوشه خاطر ایشان به عملی ناکردنی التفات کند، نه از عذاب روز قیامت ترسند بلکه در آن حالشان از خدای عز و جل شرم آید که واقف است و مطّلع و روا نباشد در نظر بزرگان افعال قبیح.
صالح از دشمن اندیشه کند که نباید که فردای قیامت بر حال تباه او بخندد، و عارف از دوست شرم دارد که همین دم نپسندد.
|
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار |
|
هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند |
|
مرا چو با تو که مقصودی آشتی افتاد |
|
رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند |
ای دوستان خدای تعالی به تقوا می فرماید و نشان دوستی فرمان بردن است، تو که دعوی دوستی خدای عز و جل کنی پرهیزگاری کن چنان که فرموده است.
مخالفت صفت دشمنان است از دوستان نپسندند. خویشتن شناسی نردبان بام معرفت الهی است و هر که خویشتن نشناس است شناسای حضرت عزت چون گردد؟ نتیجه نافرمانی بین که چه مذموم است. پس بر تو باد ای برادر که تا توانی تن به خدمت و طاعت دردهی و سر بر خط فرمان ارادت نهی که به نور ذکر و عبادت درون مؤمنان روشن میگردد. پس به وسیلت این روشنایی بسا مکاشفات غیبی و مشاهدات روحانی دست می دهد. (۱)
مولانا در مثنوی معنوی در ابیات ۳۷۲۱ الی ۳۷۵۴ با روایت داستان مور و قلم به نوعی فرمان برداری از خدا و تقوی را بیان میکند. که در ذیل بصورت نثر به شرح آن می پردازیم.
- مور و قلم
مورچه اي کوچک دیدکه قلمی روی کاغذ حرکت میکند و نقشهای زیبا رسم میکند، به مور دیگری گفت این قلم نقشهای زیبا و عجیبی رسم میکند، نقشهایی که مانند گل یاسمن و سوسن است، آن مور گفت: این کار قلم نیست بلکه فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وامیدارند. مور سوم گفت: نه؛ فاعل اصلی انگشت نیست بلکه بازو است زیرا انگشت از نیروز بازو کمک میگیرد. مورچه ها همچنان بحث و گفتگو ميكردنـد، بحث بالا و بالاتر كشيد و هر مورچه ای نظر عالمانه تري میداد تا اینکه بزرگ مورچگان که بسيار دانا و باهوش بود از این گفتگو آگاه شد، او گفت: اين هنر از عالم مادي صـورت و ظاهر نيست بلکه عقل موجب و مسبب آن است، تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بيخبـر ميشود، تن لباس است و اين نقشها را عقل رسم ميكند.
مولوی این داستان را اینچنین ادامه میدهد:
آن مورچه عاقل نیز حقیقت را نمیدانست، عقل بدون خواست و اراده خداوند مثل سنگ است، اگر خدا یک لحظه عقل را به حال خود رها کند این عقل زیرک خطاهای دردناکی انجام خواهد داد.(۲)
منابع:
- مجالس پنجگانه سعدی
- داستانهای مثنوی به نثر دکتر فتوحی
- رسالهٔ خاکسار