چاپ
 
بخش ۱۰۴ - در خواب گفتن هاتف مر عمر را رضی الله عنه کی چندین زر از بیت المال به آن مرد ده کی در گورستان خفته است
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت   تا که خویش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد کاین معهود نیست   این ز غیب افتاد، بی‌مقصود نیست
سر نهاد و خواب بردش خواب دید   کآمدش از حق ندا جانش شنید
آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست   خود ندا آنست و این باقی صَداست
تُرک و کُرد و پارسی‌گو و عرب   فهم کرده آن ندا بی‌گوش و لب
خود چه جای تُرک و تاجیکست و زنگ   فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ
هر دمی از وی همی‌آید اَلَست   جوهر و اَعراض می‌گردند هست
گر نمی‌آید بلی زایشان ولی   آمدنشان از عدم باشد بلی
زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب   در بیانش قصّه‌ای هش‌دار خوب
بخش ۱۰۵ - نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر صلی الله علیه و سلم منبر ساختند کی جماعت انبوه شد گفتند «ما روی مبارک ترا به هنگام وعظ نمی‌بینیم» و شنیدن رسول و صحابه آن ناله را و سؤال و جواب مصطفی صلی الله علیه و سلم با ستون صریح
اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسول   ناله می‌زد همچو ارباب عُقول
گفت پیغامبر چه خواهی ای ستون؟   گفت جانم از فراقت گشت خون
مُسْنَدَت من بودم از من تاختی   بر سر منبر تو مَسنَد ساختی
گفت: خواهی که ترا نخلی کُنند   شرقی و غربی ز تو میوه چنند
یا در آن عالم، حَقت سَروی کند   تا تر و تازه بمانی تا ابد
گفت آن خواهم که دایم شد بقاش   بشنو ای غافل کم از چوبی مباش
آن ستون را دفن کرد اندر زمین   تا چو مردم حَشْرْ گردد یومِ دین
تا بدانی هر که را یزدان بخواند   از همه کار جهان بی‌کار ماند
هر که را باشد ز یزدان کار و بار   یافت بار آنجا و بیرون شد ز کار
آنک او را نبود از اسرارْ داد   کی کند تصدیق او نالهٔ جماد
گوید آری نه ز دل بهر وِفاق   تا نگویندش که هست اهل نفاق
گر نِیَندِی واقفانِ امرِ کن   در جهان رَد گشته بودی این سخن
صد هزاران ز اهل تقلید و نشان   افکندشان نیم وهمی در گمان
که به ظن تقلید و استدلالشان   قایمست و جمله پرّ و بالشان
شُبهه‌ای انگیزد آن شیطانِ دون   در فتند این جمله کوران سرنگون
پای استدلالیان چوبین بود   پای چوبین سخت بی‌تمکین بود
غیر آن قطب زمانِ دیده‌ور   کز ثباتش کوه گردد خیره‌سَر
پای نابینا عصا باشد عصا   تا نیفتد سرنگون او بر حصا
آن سواری کاو سپه را شد ظفر   اهل دین را کیست سلطان بصر
با عصا کوران اگر ره دیده‌اند   در پناهِ خلقِ روشن‌دیده‌اند
گر نه بینایان بُدندی و شهان   جُمله کوران مُرده‌اندی در جهان
نه ز کوران کِشت آید نه درود   نه عمارت نه تجارتها و سود
گر نکردی رحمت و اِفضالتان   در شکستی چوب استدلالتان
این عصا چه بود قیاسات و دلیل   آن عصا که دادشان بینا جلیل
چون عصا شد آلتِ جنگ و نفیر   آن عصا را خُرد بشکن ای ضریر
او عصاتان داد تا پیش آمدیت   آن عصا از خشم هم بر وی زدیت
حلقهٔ کوران به چه کار اندرید   دیدبان را در میانه آورید
دامن او گیر کاو دادت عصا   در نگر کادم چه‌ها دید از عصا
معجزهٔ موسی و احمد را نگر   چون عصا شد مار و استن با خبر
از عصا ماری و از استن حَنین   پنج نوبت می‌زنند از بهر دین
گرنه نامعقول بودی این مزه   کی بُدی حاجت به چندین معجزه
هرچه معقولست عقلش می‌خورد   بی بیانِ معجزه بی جَرّ و مَد
این طریقِ بکرِ نامعقول بین   در دل هر مُقبلی مقبول بین
همچنان کز بیمِ آدم دیو و دد   در جزایر در رمیدند از حسد
هم ز بیم معجزاتِ انبیا   سر کشیده منکران زیر گیا
تا به ناموس مسلمانی زِیند   در تَسلُّس تا ندانی که کیند
همچو قلّابان بر آن نقدِ تباه   نُقره می‌مالند و نام پادشاه
ظاهرِ الفاظشان توحید و شرع   باطن آن همچو در نان تخم صرع
فلسفی را زَهره نه تا دم زند   دم زند دینِ حقش بر هم زند
دست و پای او جماد و جانِ او   هر چه گوید آن دو در فرمانِ او
با زبانشان گرچه تُهمت می‌نهند   دست و پاهاشان گواهی می‌دهند
بخش ۱۰۶ - اظهار معجزهٔ پیغمبر صلی الله علیه و سلم به سخن آمدن سنگ‌ریزه در دست ابوجهل علیه اللعنه و گواهی دادن سنگ‌ریزه بر حقیت محمد صلی الله علیه و سلم به رسالت او
سنگها اندر کف بوجهل بود   گفت ای احمد بگو این چیست زود
گر رسولی چیست در مشتم نهان   چون خبر داری ز رازِ آسمان
گفت چون خواهی بگویم آن چه‌هاست   یا بگویند آن که ما حقّیم و راست
گفت بوجهل این دوم نادرترست   گفت آری حق از آن قادرترست
از میانِ مُشت او هر پاره سنگ   در شهادت گفتن آمد بی درنگ
لا الهَ گفت و اِلا الله گفت   گوهرِ احمد رسول الله سُفت
چون شنید از سنگها بوجهل این   زد ز خشم آن سنگها را بر زمین
 بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد 
باز گرد و حال مطرب گوش‌دار   زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر   بندهٔ ما را ز حاجت باز خَر
بنده‌ای داریم خاص و محترم   سوی گورستان تو رنجه کن قدم
ای عمر بَرجِه ز بیتُ‌المالِ عام   هفتصد دینار در کف نِه تمام
پیش او بَر کای تو ما را اختیار   این قدر بستان کنون معذور دار
این قدر از بهر ابریشم‌بها   خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
پس عمر زان هیبتِ آواز جَست   تا میان را بهر این خدمت ببست
سوی گورستان عمر بنهاد رو   در بغل همیان دوان در جست و جو
گِرد گورستان دوانه شد بسی   غیر آن پیر او ندید آنجا کسی
گفت این نَبْوَد! دگر باره دوید   مانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید
گفت حق فرمود ما را بنده‌ایست   صافی و شایسته و فرخنده‌ایست
پیر چنگی کی بود خاصِ خدا   حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا
بار دیگر گِرد گورستان بگشت   همچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت
چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیست   گفت در ظُلمت دلِ روشن بسی است
آمد او با صد ادب آنجا نشست   بر عمر عَطسه فتاد و پیر جَست
مر عمر را دید ماند اندر شگِفت   عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
گفت در باطن: خدایا از تو داد!   محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
چون نظر اندر رخ آن پیر کرد   دید او را شرمسار و روی‌زرد
پس عمر گفتش مترس از من مَرَم   کِتْ بشارتها ز حق آورده‌ام
چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کرد   تا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد
پیش من بنشین و مهجوری مساز   تا به گوشَت گویم از اقبالْ راز
حق سلامت می‌کند می‌پرسدت   چونی از رنج و غمانِ بی‌حَدَت
نک قُراضهٔ چند ابریشم‌بها   خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر لرزان گشت چون این را شنید   دست می‌خایید و بر خود می‌طپید
بانگ می‌زد کای خدای بی‌نظیر   بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
چون بسی بگریست و از حَد رفت درد   چنگ را زد بر زمین و خُرد کرد
گفت ای بوده حجابم از اله   ای مرا تو راه‌زن از شاه‌راه
ای بخورده خونِ من هفتاد سال   ای ز تو رویم سیه پیشِ کمال
ای خدای با عطای با وفا   رحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا
داد حق عمری که هر روزی از آن   کس نداند قیمت آن در جهان
خرج کردم عمر خود را دم بدم   در دمیدم جمله را در زیر و بم
آه کز یاد رَه و پردهٔ عراق   رفت از یادم دمِ تلخِ فراق
وای کز ترِّی زیر افکند خُرد   خشک شد کِشت دل من دل بمُرد
وای کز آواز این بیست و چهار   کاروان بگذشت و بیگه شد نهار
ای خدا فریاد زین فریادخواه   داد خواهم نه ز کس زین دادخواه
داد خود از کس نیابم جُز مگر   زانک او از من به من نزدیکتر
کاین مَنی از وی رسد دم دم مرا   پس ورا بینم چو این شد کم مرا
همچو آن کو با تو باشد زرشُمَر   سوی او داری، نه سوی خود نظر

 وزن شعر:  فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

 منابع:

۱- وبسایت گنجور

۲- مثنوی معنوی بر اساس نسخه قونیه - به تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش

۳- شرح مثنوی معنوی جلد یکم حاج ملا هادی سبزواری

۴- وبسایت واژه یاب


 نوازندگان:

تنبور: اسماعیل محمدی 

اودو (کوزه): اصغر محمدی 

دف: مهدی محمدی 


پیوست‌ها:

 دانلود فایل پی دی اف

 شرح ابیات نقل از کتاب شرح مثنوی معنوی - بقلم حاج ملا هادی سبزواری