چاپ
 
مگذر از سیرِ عالم اسرار   تا شوی محرمِ حقیقتِ کار
چند اندیشه‌ی زن و فرزند؟   مایه هیچ است و راهزن بسیار!
گر نداری ز دهر پایِ گریز   دستی از دامنِ جهان بردار
ای حباب! این‌قدَر چه می‌بالی؟   شرمی از گیر و دارِ خویش بدار
که به یک دَم‌ زدن، حریفِ اجل   از سرت برکشیده است دمار
گر همه بر فلک روی چو سحاب   قطره اشکی شو و به خاک ببار
منعِ جولانِ عجز، نتوان کرد   سایه برِ کوه می‌رود هموار
تا نگردی خجل ز رویِ عدم   زندگی را به‌جز فنا مشمار
می‌رود صبح و می‌دهد آواز   که: به راهِ تو زندگی‌ست غبار
تا به کی مستعار باید زیست؟   هرچه داری برو به حق بسپار
جهد کن تا به خود زنی آتش   نیست شمعی دگر در این شبِ تار
مدعا زین فسونِ یأس آن است   که تو از خویش بگذری ناچار
چیست از خویشتن گذشتنِ تو؟   یعنی از وهمِ هستی و پندار
رفع ظلمت، حضورِ خورشید است   نور باقی است چون نمانَد نار
نفیِ باطل، ثبوتِ حق دارد   همه عیش است چون روَد آزار
تا نِیی واصلِ بهارِ یقین   عیش رنج است، گلشنت همه خار
چون رسیدی به نشئه‌ی توحید   خواه مستی گزین و خواه خُمار
عجز شو تا رسی به علمِ غرور   باش مجبور تا شوی مختار
ای خوش آن دم که بی‌نیاز شود   درسِ آگاهیِ تو از تکرار
تا به چشمِ شهود دریابی:   - بی‌غبارِ تکلّفِ اظهار -
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاریخ: ۱۸-۰۹-۲۰۲۱

منبع: وب سایت گنجور - بیدل دهلوی

 دانلود فایل پی دی اف