چاپ
سِیرِ جیبی! که انجمن این است   غنچه باید شدن! چمن این است
حیرت، آیینه‌دارِ جلوه‌ی توست   شمعِ تحقیقی و لَگَن این است
جسم شد جانِ پاک، در نظرت   اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است
نیست یک مویَت از تمیز، تُهی   جانْ کدام است اگر بدن این است؟
می‌خَلَد شوخی‌ات به دیده‌ی خویش   رنگِ تحقیق را شکن این است
در لطافت، حریرکاری‌هاست   به کثافت مَتَن، خَشَن این است
ای نفس‌مایه! بی‌حساب ممتاز   ریسمان‌بازی و رسن این است
بایدت رفت چون سَحَر بر باد   ختمِ کارِ نفس‌زدن این است
زندگانی و ذوقِ آسودن   باعثِ کلفت و مِحَن این است
کاروانْ ناله دارد از منزل   که: «به راهیم» و راهزن این است!!!
غنچه دارد زبانِ اسراری   گر سخن واکشی دهن این است
خاک می‌گوید ای غریبِ خیال!   به کجا می‌روی؟ وطن این است
خطِ پرگار، جاده است اینجا   رفته می‌گوید آمدن این است
انجمن سخت غافل است از خویش   شمعْ را داغِ سوختن این است
خاکْ گَرد و بهارِ جان دریاب   سِیرِ نسرین و نسترن این است
چشمی از خویش بایدت پوشید   کشته‌ی وهمی و کفن این است
باده شد تاک و نشئه‌ها دریافت   رنگِ مینای خون شدن این است
سایه را فکرِ آفتاب خطاست   گم شو از خویش، یافتن این است
عالَمی داغِ خامشی گردید   گلِ نیرنگِ ما و من این است
بی‌نفس بایدت نفس پرداخت   ای خموشی سخن! سخن این است

که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاریخ: ۲۹-۱۰-۲۰۲۲

منبع: وب سایت گنجور - بیدل دهلوی

 دانلود فایل پی دی اف