| سِیرِ جیبی! که انجمن این است |
|
غنچه باید شدن! چمن این است |
| حیرت، آیینهدارِ جلوهی توست |
|
شمعِ تحقیقی و لَگَن این است |
| جسم شد جانِ پاک، در نظرت |
|
اثرِ سِحرِ وهم و ظن این است |
| نیست یک مویَت از تمیز، تُهی |
|
جانْ کدام است اگر بدن این است؟ |
| میخَلَد شوخیات به دیدهی خویش |
|
رنگِ تحقیق را شکن این است |
| در لطافت، حریرکاریهاست |
|
به کثافت مَتَن، خَشَن این است |
| ای نفسمایه! بیحساب ممتاز |
|
ریسمانبازی و رسن این است |
| بایدت رفت چون سَحَر بر باد |
|
ختمِ کارِ نفسزدن این است |
| زندگانی و ذوقِ آسودن |
|
باعثِ کلفت و مِحَن این است |
| کاروانْ ناله دارد از منزل |
|
که: «به راهیم» و راهزن این است!!! |
| غنچه دارد زبانِ اسراری |
|
گر سخن واکشی دهن این است |
| خاک میگوید ای غریبِ خیال! |
|
به کجا میروی؟ وطن این است |
| خطِ پرگار، جاده است اینجا |
|
رفته میگوید آمدن این است |
| انجمن سخت غافل است از خویش |
|
شمعْ را داغِ سوختن این است |
| خاکْ گَرد و بهارِ جان دریاب |
|
سِیرِ نسرین و نسترن این است |
| چشمی از خویش بایدت پوشید |
|
کشتهی وهمی و کفن این است |
| باده شد تاک و نشئهها دریافت |
|
رنگِ مینای خون شدن این است |
| سایه را فکرِ آفتاب خطاست |
|
گم شو از خویش، یافتن این است |
| عالَمی داغِ خامشی گردید |
|
گلِ نیرنگِ ما و من این است |
| بینفس بایدت نفس پرداخت |
|
ای خموشی سخن! سخن این است |