| غیب، چشمِ تأملی وا کرد |
|
اعتبارِ شهود، انشا کرد |
| یعنی از بهرِ عرصهی اسرار |
|
جنبشی در خیال پیدا کرد |
| بسکه بیتاب شد تپیدنِ شوق |
|
قطره خونی به دل مهیا کرد |
| خون ز بیطاقتی به جوش آمد |
|
تا به حدّی که سازِ اعضا کرد |
| دست و پا و زبان و دیده و گوش |
|
دستگاهِ ظهورِ اسما کرد |
| آب و رنگِ مراتبِ قدرت |
|
آنچه در کار داشت یکجا کرد |
| تا کمالِ قِدَم عیان گردد |
|
اینقدَر جلوه هم در اخفا کرد |
| صورتی بست در مشیمهی راز |
|
ناگهانش به ظاهر ایما کرد |
| لفظ گل کرد معنیِ نیرنگ |
|
شوخیِ جلوه این تقاضا کرد |
| گلی آمد برون به نیرنگی |
|
که جهانش چمن تماشا کرد |
| آن گلِ نازِ عندلیبآهنگ |
|
طرفه منقارِ حیرتی وا کرد _ |
| کز نزاکت به عاجزی پرداخت |
|
آدمی نام این معمّا کرد |
| شخصِ خاموشِ بیمن و ما را |
|
به زبانی که خواست، گویا کرد |
| روزگاری به ناتوانی ساخت |
|
مدتی با غرور سودا کرد |
| طفلی و پیری و شباب، نمود |
|
شخصِ موهوم را مسمّا کرد |
| هرکجا از مجاز خواند سبق |
|
نام احساس جلوه اشیا کرد |
| از حقیقت اگر بیان فرمود |
|
حرفِ سیمرغ و ذکرِ عنقا کرد |
| گاه از ناز یعنی از خود گفت |
|
گاه با عجز نسبتِ ما کرد |
| عجز، کیفیتِ صفات آمد |
|
ناز، اسرارِ ذات، املا کرد |
| ما و من خواند و رنگها گرداند |
|
رفت و این معنی آشکارا کرد |