| چون خُمِ مِی، دلی که در جوش است |
|
مُهر بر لب نهاده خاموش است |
| سینهاش مخزنِ گهر باشد |
|
چون صدف هرکه سر به سر گوش است |
| دیر و ناقوس، کعبه و لبیک |
|
سازِ عالم، بنال و بخروش است |
| چرخ از آهِ ناامیدیِ ما |
|
همه شب تا سحر سیهپوش است |
| بیغمی نیست هرکه دل دارد |
|
جرس اینجا به ناله همدوش است |
| پیشِ روباهبازیِ ایام |
|
فکرِ ما جمله خوابِ خرگوش است |
| زین طلسمِ خیالِ عجز و غرور |
|
نه امیر آگه و نه چاووش است |
| مقصدِ هیچکس نشد معلوم |
|
نقشِ این صفحه سخت مغشوش است |
| لیک در پختنِ خیال و هوس |
|
خلق چون دیگِ لاله در جوش است |
| شبنم از چشمِ بینگه همه شب |
|
با عروسانِ گل همآغوش است |
| در بساطِ چمن ز مخملِ وهم |
|
سبزه را فرشِ خواب بر دوش است |
| شاخِ گل در هوای عالمِ رنگ |
|
از میِ رقصِ وهم مدهوش است |
| غنچه جامِ هوس چرا نکشد؟ |
|
شیشهواری دلش در آغوش است!! |
| آن یکی در خروش، چون کهسار |
|
دیگری همچو دشت، خاموش است |
| وان دگر همچو بویِ پردهی گل |
|
با همه بال و پر ادبکوش است |
| تشنگانِ میِ شهادت را |
|
در دمِ تیغ، چشمهی نوش است |
| دهر، خُمخانهایست کاندر وی |
|
هرکس از نشئهای قدحنوش است |
| غم و شادی، گذشتنی دارد |
|
امشبِ هرکه بنگری دوش است |
| عاشقان را به بزمِ مَحویَّت |
|
جلوهی نیک و بد، فراموش است |
| جز بر این نکته گوش نگذارد |
|
هرکه امروز، صاحبِ هوش است |