| برو ای شمع! با گداز بساز |
|
که در این بزم، چشم کردی باز |
| آخرِ کار، جز درودن نیست |
|
دانه را گر دمیدن است آغاز |
| گر همه چشم حیرت است اینجا |
|
هرچه شد باز، کردن است فراز |
| خانه آخر به رُفت و روب رَوَد |
|
همچو مرآتِ کهنه از پرداز |
| تو هم ای شوق! تا رَوی از خویش |
|
یک دو میدان چو اشک و آه بتاز |
| تا برآیی نیاز یعنی خاک |
|
ای غرورت دلیلِ عجزِ نیاز |
| بد و نیک جهانِ عجز و غرور |
|
شد ز پهلوی یکدگر ممتاز |
| قدرتِ این ز عجزِ آن ظاهر |
|
خس بود شعله را پرِ پرواز |
| غالب افتاد باد بر کف خاک |
|
سرکشیهاش شد غبارِ طراز |
| خیره گردید غالب از مغلوب |
|
از کبوتر دمید جرأتِ باز |
| لیک پیشِ حقیقتِ غالب |
|
یک شکست است جمله رنگِ مَجاز |
| این زمان کیست تا دهد تفریق |
|
گِلِ محمود را ز خاکِ ایاز؟ |
| سیل را تا به بحر پیوندد |
|
چارهای نیست از نشیب و فراز |
| منزلانشاکُن است جادهی ما |
|
عُمرِ کوشش چه کوته و چه دراز |
| نیستی سخت غالب است اینجا |
|
نمک از آب میرود به گداز |
| چه غرور و چه عجزِ همواریست |
|
در حقیقت کجاست راز و نیاز؟ |
| گر به تحقیقِ موج پردازی |
|
شوقِ دریاست پیچ و تاب انداز |
| بسکه دارد حباب، شرمِ ظهور |
|
آب میگردد از نهفتنِ راز |
| چون شرر تا عبث خجل نشوی |
|
به که چشمت به خود نگردد باز |
| بیظهورِ خزان، گُلِ این باغ |
|
میدهد از شکستِ رنگ، آواز |