چاپ
 
چون صفای تو رنگ می‌گیرد   عالمی را پَرَنگ می‌گیرد
امتیازِ تو بس‌که می‌بالد   صورتِ فخر و ننگ می‌گیرد
فطرتت از تخیلِ اضداد   طرفِ صلح و جنگ می‌گیرد
شش جهت از توهّمِ نظرت   گردِ اوهام بنگ می‌گیرد
نُه فلک را به یک تأمّلِ تو   مژه‌ی بسته تنگ می‌گیرد
نَفَسِ صبح بی‌توجهِ تو   چون دمِ تیغ، زنگ می‌گیرد
عطسه‌ی غنچه گر همه طرب است   احتزازت تفنگ می‌گیرد
فرصتی کز شتاب دارد بال   التفاتت درنگ می‌گیرد
چون تو را میلِ آرمیدن‌هاست   ناله، تمکینِ سنگ می‌گیرد
هرکجا وحشتت قدم ساید   برق را عذرِ لنگ می‌گیرد
چشمت آنجا که از هوس ترسد   هر نگه صد خَدَنگ می‌گیرد
گاه پردازِ کِلکِ نیرنگت   حرف چین بر فرنگ می‌گیرد
گاه گفتارت از گران‌سنجی   بوی گل را به سنگ می‌گیرد
گاه شوقت به عالم الفت   شعله را گل به چنگ می‌گیرد
گاه از افسونِ شوخیِ وحشت   چمنی را پلنگ می‌گیرد
گرچه گَردِ خیالِ جولانت   سرِ صد کوچه تنگ می‌گیرد
لیک زنهار مگذر از رهِ عجز   پشّه اینجا کلنگ می‌گیرد
آخر این شمع از گریبانش   راهِ کامِ نهنگ می‌گیرد
عکس چون سوی شخص برگردد   مُلکِ آیینه زنگ می‌گیرد
خواه من گوی و خواه ما می‌خوان   از همین نغمه رنگ می‌گیرد
که جهان نیست جز تجلّیِ دوست
این من و ما، همان اضافَتِ اوست

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

تاریخ: ۰۸-۰۱-۲۰۲۲

منبع: وب سایت گنجور - بیدل دهلوی

 دانلود فایل پی دی اف